گرگ هاری شده ام
گرگ هاري شده ام،
هرزه پوي و دله دو
شب در اين دشت زمستان زده بي همه چيز،
مي دوم، برده ز هر باد گرو.
چشم هايم چو دو كانون شرار،
صف تاريكي شب را شكند
همه بي رحمي و فرمان فرار
گرگ هاري شده ام، خون مرا ظلمت زهر
كرده چون شعله چشم تو سياه
تو چه آسوده و بي باك خرامي به برم !
آه ، مي ترسم آه.
آه مي ترسم از آن لحظه پرلذت و شوق،
كه تو خود را نگري،
مانده نوميد ز هر گونه دفاع،
زير چنگ خشن ِ وحشي و خونخوار مني.
پوپكم ! آهوَكم !
چه نشستي غافل !
كز گزندم نرهي ، گرچه پرستار مني
هرزه پوي و دله دو
شب در اين دشت زمستان زده بي همه چيز،
مي دوم، برده ز هر باد گرو.
چشم هايم چو دو كانون شرار،
صف تاريكي شب را شكند
همه بي رحمي و فرمان فرار
گرگ هاري شده ام، خون مرا ظلمت زهر
كرده چون شعله چشم تو سياه
تو چه آسوده و بي باك خرامي به برم !
آه ، مي ترسم آه.
آه مي ترسم از آن لحظه پرلذت و شوق،
كه تو خود را نگري،
مانده نوميد ز هر گونه دفاع،
زير چنگ خشن ِ وحشي و خونخوار مني.
پوپكم ! آهوَكم !
چه نشستي غافل !
كز گزندم نرهي ، گرچه پرستار مني
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 11:24 توسط بشیر
|