گرگ هاری شده ام

گرگ هاري شده ام،
هرزه پوي و دله دو
شب در اين دشت زمستان زده بي همه چيز،
مي دوم، برده ز هر باد گرو.

چشم هايم چو دو كانون شرار،
صف تاريكي شب را شكند
همه بي رحمي و فرمان فرار

گرگ هاري شده ام، خون مرا ظلمت زهر
كرده چون شعله چشم تو سياه
تو چه آسوده و بي باك خرامي به برم !
آه ، مي ترسم آه.

آه مي ترسم از آن لحظه پرلذت و شوق،
كه تو خود را نگري،
مانده نوميد ز هر گونه دفاع،
زير چنگ خشن ِ وحشي و خونخوار مني.
پوپكم ! آهوَكم !
چه نشستي غافل !
كز گزندم نرهي ، گرچه پرستار مني

دلبرت خنده کنه با دگران

وقتی عاشق شوی راز دل تو گفته نتونی
وقتی عاشق شوی راز دل تو گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
چقده سخته خدایا
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
چقده سخته خدایا
روز نوروز بچینی گل سرخ
برسر راه نگات فرش کنی
روز نوروز بچینی گل سرخ
برسر راه نگات فرش کنی
دلبرت بیاد بپرسه کار کیست
تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا

دلبرت خنده کنه با دیگران
تو بسوزی و براش گریه کنی
دلبرت خنده کنه با دیگران
تو بسوزی و براش گریه کنی
دلبرت بیاد بپرسه که چرا
تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا

دلبرت سفر کنه تنها شوی
مثل ماهیها از آب جدا شوی
دلبرت سفر کنه تنها شوی
مثل ماهیها از آب جدا شوی
بتپی مجنون شوی تباه شوی
تو به کس گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
تو به کس گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
وقتی عاشق شوی راز دل تو گفته نتونی
وقتی عاشق شوی راز دل تو گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
چقده سخته خدایا
تو به کس گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
تو به کس گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
چقده سخته خدایا

از كوزه همان برون تراود كه در اوست !

" گر دایره كوزه ز گوهر سازند "

خرج که از کیسه مهمان بود   

                    حاتم طایی شدن آسان بود

بی گناهی کم گناهی نیست در اقلیم عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان می‌رود

 

 

آری اینچنین است برادر

گر کمند حــــــلق عاشق طرهٔ معشوق نیست

پس چرا بر چهره چندین پیچ و تابش می‌دهند

ابن محمود قدس سره شریف فرماید:

ماه را

بگذاريد كه در هالهء ابهام خودش خوش باشد

گوشهء ابروي تو دغدغهء اصلي ماست!

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

کاظم بهمنی