سرای بی کسی

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند


یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کـُند


کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند


نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار


دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند


دل خراب من دگرخراب تر نمی شود


که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند


گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم


یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند


چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات


برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند


نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست


اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

                                 امیر هوشنگ ابتهاج

باران

باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه
یادم آرد کربلا را
دشت پر شور و بلا را

 

گردش یک ظهر غمگین
داغ و خونین
لرزش طفلان نالان
زیر تیغ نیزه ها را


با صدای گریه های کودکانه
وندرین صحرای سوزان
می دود طفلی سه ساله
پر ز ناله ، دلشکسته ، پای خسته


باز باران ...
قطره قطره
میچکد از چوب محمل ...


آخ باران
کی بباری بر لب عطشان یاران؟
تر کنند از آن گلو را
آخ باران ... وای یاران

عزیزم جانم عباس

رو تیزی ابروی داس چکیده خون گیلاس

رو شونه های مهتاب شکسته شاخه یاس

عزیزم جانم عباس

می بینم صورتمو تو آینه

امروز تو فکربودم که روزا چه زود دارن میگذرن

یهو دیدم رادیو پیام آهنگ مرحوم فرهاد رو گذاشته

می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم میگم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم می گه
منو توی آینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچکس دیگه
جای پاهای تموم قصه هام
رنگ غربت تو تموم لحظه هام
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه می گه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت می میری

میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکه اش عکس منه
عکسا با دهن کجی بهم می گن
چشم امیدو ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون…

واقعا که عبور زمان بر روی شونه هام حس میکنم

حکایت

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم


من بی می ناب زیستن نتوانم/بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده ی آندمم که ساقی گوید /یک جام دگر بگیر ومن نتوانم