باخدا یا ناخدا

بدان ای عزیز :

در جزر و مد وتلاطم امواج زندگی باخدا بودن بهتر است از ناخدا بودن

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ

و دیگر هیچ

گویند روزی جوانکی در یکی از شهرستانهای دور  از بلاد خاور میانه روز وشب ناله کنان و بر سر و سینه زنان بر کوی وبرزن شدنی وخلق از دیدن جوان با این حال منقلب شدندی وسبب را از وی جویا شدندی که تو را چه میشود  وی در جواب می گفت: چه پرسید حال من؟ که که روزانه کرور کرور متضرر همی شوم از تنگدستی خویش که من از نخبگانم ولی چه حاصل که مرا سیم و زر نبود تا بتوانم طرح های خود را عملی کرده و خلق از وجود من انتفاعی ببرند من هم به نان ونوایی برسم

ز دست کوته خود زیر بارم          که از بالا بلندان شرمسارم

  من اگه امکانات می داشتمی توانستمی یک توپ (نظامی) طراحی کنم که از اینجا براحتی یه نقطه مشخص در آفریقا را مورد اصابت قرا دهد، ولی افسوس و دریغ چه سود که مرا شرم است از تنگدستی خویش!

باری این سخن وی به گوش مقامات  کشورش رسیدندی و کارگروهی متخصص و متعهد از مقامات کشوری ولشکری مامور گردیدندی تا امکانات مورد نیاز جوانک را فراهم نمودندی و در طرفهّ العینی در اختیار جوانک گذارندی، در کوتاه زمانی چنین بکردندی و از وی مراقبت های ویژه بعمل آوردندی تا مبادا مورد سوء قصد استکبار جهانی قرار بگرفتی.

 پس از چندی جوانک در یک مصاحبه اختصاصی با یک روزنامه تخصصی اعلام داشت که پروژه ساخت توپ به اتمام رسیدندی و در مرحله تست بودندی و مقامات مسئول که از قضا روابط حسنه ای با سران کشورهای آفریقایی داشتندی پس از رایزنی های متعدد با سران این کشورها و دادن امتیازهایی موفق به انتخاب نقطه هدف در جنگلهای قبیله ای  به نام بوریژاس گردیدندی.

روز موعود فرا رسیدندی ، چندین تن از مقامات ارشد کشوری ولشکری همراه با میهمانان خارجی برای افتتاح پروژه از سر وکول هم بالا رفتندی تو گویی سنگینی بار مسئولیت آنها را پرپر کردندی و تا رسانیدن  این مهم  به سر منزل مقصود ازپای ننشستندی، پس از انجام تشریفات و آماده سازی زمینه بالاترین مقام مسئول ، دستور شلیک گلوله توپ را صادر فرمودندی

جوانک و تنی چند از  همکارانش توپ را داخل لوله توپ نهادندی و با فریاد ما می توانیم شلیک کردندی ،همه حاضرین ناخن در سوراخ گوش فرو بردندی که مبادا صدای توپ پرده های آنان را بدرندی و چشمهایشان گولوپ شدندی تا مبادا که دمی پلک هایشان بر هم آمدندی و از دیدن آن لحظه تاریخی محروم ماندندی

پس از شلیک صدای فس فس از توپ به پا خواستندی و قلبها لرزان شدندی و اشک شوق در دیدگان دلسوزان جمع شدندی و شوق دیدن شلیک گلوله در سر و جان حاضرین بیداد کردندی که ناگاه گلوله در همان کنار توپ فتادندی و گرد وغباری عظیم بر پا شدندی تو گویی صحرای محشر به پا شدندی وچنان خاک بر سر وصورت حاضرین پاشیدندی که چشمی را یارای تمییز و شناسایی خودی وغریب نبود و  هر یک از مسئولین به دنبال سوراخی وجان پناهی به هر در دیواری خود راکوبیدندی

پس از چندی که اوضاع آرام تر شدندی ، جوانک را درگوشه ای یافتند که همچنان بر سر و صورت خود میزند وصورت مبارک به ناخن خسته. وی را مژده دادند که شیخ ما را بخشش زیاد است امید است که از گناه تو نیز در گذرد که گذشت خصلت مردان است . جوانی چون تو را نشاید گریستن و زاریدن که تو از نوابغ و نخبگان زمانه ای .

  در این حال صبر وی از دست بشد و بانگ بر آوردی کای بیخبران گریه و زاری من نه از برای خودم است، مرا به حال خود رهاکنید که فکر بیچارگان قبیله بوریژاس دمی مرا آسوده نمیگذارد.  وی راپرسیدند چطور؟! جواب داد: شلیک این گلوله که این همه خرابی در اینجا به جای گذاشت خدا رحمی به حال ایشان کناد که نقطه هدف آنجا بود!!!!!

گویند جمله حاضرین از این همه خضوع وافتادگی جوانک انگشت به ...ون تا مدتی میخکوب شدندی و نفس ها در سینه حبس شدندی و کسی را یارای نفس کشیدن نبود و آن جمع تا مدتی چیزی نمی گفتندی  آورده اند پس از لختی یکی از میهمانان خارجی که مردی تنومند بود فریاد برآورد  زرشک !! و به کما شد (حال عمومی وی تا این لحظه بحرانی گزارش گردیده ) 

پس از آن هم صدایی اگر گاه گاه شنیده میشد صدای صحبت روداری جوانک بود و بس.

و نوازندگان که برای انجام تشریفات بدانجا دعوت شده بودندی به طور خودجوش آهنگ معروف یه توپ دارم قلقلیه  /  سرخ وسفید و آبیه را نواختندی  و دیگر هیچ !!!