به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت!

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

افسون یک نگاه

یه وقتایی  یه جاهایی یه چیزایی چنان آدمو درگیر خودشون میکنن که

واقعا احساس درموندگی میکنه مثلا من خودم تا همین چند وقت پیش

به افسون یک نگاه اعتقاد نداشتم ولی

الان بر این باورم که دوست نداشتن تو خیلی سخت تر

است از دوست داشتنت .  اینجاست که سعدی میگه :

به هوش بودم از اول که دل به کسی نسپارم

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

پایان تلخ

یه ضرب المثل المانی میگه :

Ist besser als ein bitteres Ende bitter enden

یعنی :

   یه پایان تلخ همیشه بهتر است از تلخی بی پایان ...

 شاعرانه ش هم میشه :

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو لیلای تو من نیستم

زن ها

درون همه زنها فاحشه ای نهفته است

.

.

.

.

.

ودرون همه مردها زنی.

بدخویی ...

    سعدی علیه الرحمه فرماید :


بدخوی در دست دشمنی گرفتارست که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد.


   واقعا که این بدخویی چه صفت بدیه که اگه ادم بدخو خودشو اصلاح نکنه این صفت بد

باعث گندیدن اخلاقیاتش میشه درست مثل مرداری که همه از بوی گندش فرار میکنن همیشه

تنهاست البته همچین تنهای تنها هم نیست این صفت زشت تا هلاکش نکنه تنها رهاش

نمی کنه  از خدا میخوام که این همسفر بد با کسی هم اتاق نشه                

یک لا پیرهن

یادش به خیر دوران دبیرستان

یه دوست داشتم (هنوزم دارمش )

می رفت کلاس تقویتی ادبیات واسه کنکور

اون تعریف میکرد که دبیر ادبیاتشون وقتی میخواست

ترکیب وتجزیه یارشون بده معمولا با شعر شروع میکرده 

وچنان با اشتیاق میخونده که دانش اموزان همه محو شعرش میشدن

مثلا وقتی که شعر زیرو میخوند من احساس

میکردم منم الان اونجام و دارم یار رو دید میزنم 

 یارم به یک لا پیرهن
خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن
مست است و هشیارش کند

پروانه امشب پر مزن
اندر حریم یار من
ترسم صدای پرپرت
از خواب بیدارش کند

پیراهنی از برگ گل
بهر نگارم دوختم
بس که لطیف است آن بدن
ترسم که آزارش کند

ای آفتاب آهسته نِه
پا درحریم یار من
ترسم صدای پای تو
از خواب بیدارش کند

از بوستان شیخ اجل

دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند

 یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد

علم چندان که بیشتر خوانی چون عمل در تو نیست نادانی

 نه محقق بود نه دانشمند چارپاپیی برو کتابی چند

 آن تهی مغز را چه علم و خبر که بر او هیزم است یا دفتر

 علم از بهر دین پروردنست نه از بهر دنیا خوردن

 هرکه پرهیز و علم و زهد فروخت خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت

عالم ناپرهیزگار کور مشعله دار است

 ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد

پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند که خردمندان به قربت پادشاهان

 جز به خردمند مفرما عمل گرچه عمل کار خردمند نیست

رحم آوردن بر بدان ستمست بر نیکان، عفو کردن از ظالمان جورست بر درویشان

سعدی علیه الرحمه

از حکایات سعدی

 
سعدی
 

بتی دیدم از عاج در سومنات

مرصع چو در جاهلیت منات

چنان صورتش بسته تمثالگر

که صورت نبندد از آن خوبتر

ز هر ناحیت کاروانها روان

به دیدار آن صورت بی روان

طمع کردن رایان چین و چگل

چو سعدی وفا زان بت سخت دل

زبان آوران رفته از هر مکان

تضرع کنان پیش آن بی زبان

فرو ماندم از کشف آن ماجرا

که حیی جمادی پرستد چرا؟

مغی را که با من سر و کار بود

نکو گوی و هم حجره و یار بود

به نرمی بپرسیدم ای برهمن

عجب دارم از کار این بقعه من

که مدهوش این ناتوان پیکرند

مقید به چاه ظلال اندرند

نه نیروی دستش، نه رفتار پای

ورش بفگنی بر نخیرد ز جای

نبینی که چشمانش از کهرباست؟

وفا جستن از سنگ چشمان خطاست

بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت

چو آتش شد از خشم و در من گرفت

مغان را خبر کرد و پیران دیر

ندیدم در آن انجمن روی خیر

فتادند گبران پازند خوان

چو سگ در من از بهر آن استخوان

چو آن را کژ پیششان راست بود

ره راست در چشمشان کژ نمود

که مرد ار چه دانا و صاحبدل است

به نزدیک بی‌دانشان جاهل است

فرو ماندم از چاره همچون غریق

برون از مدارا ندیدم طریق

چو بینی که جاهل به کین اندرست

سلامت به تسلیم و لین اندرست

مهین برهمن را ستودم بلند

که ای پیر تفسیر استا و زند

مرا نیز با نقش این بت خوش است

که شکلی خوش و قامتی دلکش است

بدیع آیدم صورتش در نظر

ولیکن ز معنی ندارم خبر

که سالوک این منزلم عن قریب

بد از نیک کمتر شناسد غریب

تو دانی که فرزین این رقعه‌ای

نصیحتگر شاه این بقعه‌ای

چه معنی است در صورت این صنم

که اول پرستندگانش منم

عبادت به تقلید گمراهی است

خنک رهروی را که آگاهی است

برهمن ز شادی برافروخت روی

پسندید و گفت ای پسندیده گوی

سوالت صواب است و فعلت جمیل

به منزل رسد هر که جوید دلیل

بسی چون تو گردیدم اندر سفر

بتان دیدم از خویشتن بی خبر

جز این بت که هر صبح از این جا که هست

برآرد به یزدان دادار دست

وگر خواهی امشب همین جا بباش

که فردا شود سر این بر تو فاش

شب آن جا ببودم به فرمان پیر

چو بیژن به چاه بلا در اسیر

شبی همچو روز قیامت دراز

مغان گرد من بی وضو در نماز

کشیشان هرگز نیازرده آب

بغلها چو مردار در آفتاب

مگر کرده بودم گناهی عظیم

که بردم در آن شب عذابی الیم

همه شب در این قید غم مبتلا

یکم دست بر دل، یکی بر دعا

که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس

بخواند از فضای برهمن خروس

خطیب سیه پوش شب بی خلاف

بر آهخت شمشیر روز از غلاف

فتاد آتش صبح در سوخته

به یک دم جهانی شد افروخته

تو گفتی که در خطهٔ زنگبار

ز یک گوشه ناگه در آمد تتار

مغان تبه رای ناشسته روی

به دیر آمدند از در و دشت و کوی

کس از مرد در شهر و از زن نماند

در آن بتکده جای در زن نماند

من از غصه رنجور و از خواب مست

که ناگاه تمثال برداشت دست

به یک بار از اینها برآمد خروش

تو گفتی که دریا برآمد به جوش

چو بتخانه خالی شد از انجمن

برهمن نگه کرد خندان به من

که دانم تو را بیش مشکل نماند

حقیقت عیان گشت و باطل نماند

چو دیدم که جهل اندر او محکم است

خیال محال اندر او مدغم است

نیارستم از حق دگر هیچ گفت

که حق ز اهل باطل بباید نهفت

چو بینی زبر دست را زور دست

نه مردی بود پنجهٔ خود شکست

زمانی به سالوس گریان شدم

که من زانچه گفتم پشیمان شدم

به گریه دل کافران کرد میل

غجب نیست سنگ ار بگردد به سیل

دویدند خدمت کنان سوی من

به عزت گرفتند بازوی من

شدم عذر گویان بر شخص عاج

به کرسی زر کوفت بر تخت ساج

بتک را یکی بوسه دادم به دست

که لعنت بر او باد و بر بت پرست

به تقلید کافر شدم روز چند

برهمن شدم در مقالات زند

چو دیدم که در دیر گشتم امین

نگنجیدم از خرمی در زمین

در دیر محکم ببستم شبی

دویدم چپ و راست چون عقربی

نگه کردم از زیر تخت و زبر

یکی پرده دیدم مکلل به زر

پس پرده مطرانی آذرپرست

مجاور سر ریسمانی به دست

به فورم در آن حل معلوم شد

چو داود کاهن بر او موم شد

که ناچار چون در کشد ریسمان

بر آرد صنم دست، فریاد خوان

برهمن شد از روی من شرمسار

که شنعت بود بخیه بر روی کار

بتازید ومن در پیش تاختم

نگونش به چاهی در انداختم

که دانستم ار زنده آن برهمن

بماند، کند سعی در خون من

پسندد که از من برآید دمار

مبادا که سرش کنم آشکار

چو از کار مفسد خبر یافتی

ز دستش برآور چو دریافتی

که گر زنده‌اش مانی، آن بی هنر

نخواهد تو را زندگانی دگر

وگر سر به خدمت نهد بر درت

اگر دست یابد ببرد سرت

فریبنده را پای در پی منه

چو رفتی و دیدی امانش مده

تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث

که از مرده دیگر نیاید حدیث

چو دیدم که غوغایی انگیختم

رها کردم آن بوم و بگریختم

چو اندر نیستانی آتش زدی

ز شیران بپرهیز اگر بخردی

مکش بچهٔ مار مردم گزای

چو کشتی در آن خانه دیگر مپای

چو زنبور خانه بیاشوفتی

گریز از محلت که گرم اوفتی

به چاپک‌تر از خود مینداز تیر

چو افتاد، دامن به دندان بگیر

در اوراق سعدی چنین پند نیست

که چون پای دیوار کندی مایست

به هند آمدم بعد از آن رستخیز

وزان جا به راه یمن تا حجیز

از آن جمله سختی که بر من گذشت

دهانم جز امروز شیرین نگشت

در اقبال و تأیید بوبکر سعد

که مادر نزاید چنو قبل و بعد

ز جور فلک دادخواه آمدم

در این سایه گسترپناه آمدم

دعاگوی این دولتم بنده‌وار

خدایا تو این سایه پاینده دار

که مرهم نهادم نه در خورد ریش

که در خورد انعام و اکرام خویش

کی این شکر نعمت به جای آورم

وگر پای گردد به خدمت سرم؟

فرج یافتم بعد از آن بندها

هنوزم به گوش است از آن پندها

یکی آن که هرگه که دست نیاز

برآرم به درگاه دانای راز

بیاد آید آن لعبت چینیم

کند خاک در چشم خود بینیم

بدانم که دستی که برداشتم

به نیروی خود بر نیفراشتم

نه صاحبدلان دست برمی‌کشند

که سر رشته از غیب درمی‌کشند

در خیر بازست و طاعت ولیک

نه هر کس تواناست بر فعل نیک

همین است مانع که در بارگاه

نشاید شدن جز به فرمان شاه

کلید قدر نیست در دست کس

توانای مطلق خدای است و بس

پس ای مرد پوینده بر راه راست

تو را نیست منت، خداوند راست

چو در غیب نیکو نهادت سرشت

نیاید ز خوی تو کردار زشت

ز زنبور کرد این حلاوت پدید

همان کس که در مار زهر آفرید

چو خواهد که ملک تو ویران کند

نخست از تو خلقی پریشان کند

وگر باشدش بر تو بخشایشی

رساند به خلق از تو آسایشی

تکبر مکن بر ره راستی

که دستت گرفتند و برخاستی

سخن سودمندست اگر بشنوی

به مردان رسی گر طریقت روی

مقامی بیابی گرت ره دهند

که بر خوان عزت سماطت نهند

ولیکن نباید که تنها خوری

ز درویش درمنده یاد آوری

فرستی مگر رحمتی در پیم

که بر کردهٔ خویش واثق نیم

روایت خوان هشتم

اسم ماث (مهدی اخوان ثالث )

که میاد یه احساس عجیب وعمیقی بهم

دست میده یه احساسی که هیچ جور دیگه

تجربه ش نکردم یه چیز تو مایه های خلسه

حالا میخوام دو تا از این اشهار حماسیشو براتون

بذارم باشد که شما هم حالی به حالی بشین

 خوان هشتم

... یادم آمد، هان،
داشتم می‌گفتم: آنشب نیز
سَورتِ سرمایِ دی بیدادها می کرد.
و چه سرمائی، چه سرمائی!
باد برف و سوز وَحشتناک.
لیک، خوشبختانه آخِر، سرپناهی یافتم جائی.
گرچه بیرون تیره بود و سرد، همچون ترس؛
قهوه خانه گرم و روشن بود، همچون شرم.
گرم،
از نَفسها، دودها، دمها،
از سماور، از چراغ، از کُپّه آتش؛
از دَمِ انبوهِ آدمها.
و فزونتر ز آن دگرها، مثلِ نقطه ی مرکزِ جنجال،
از دَمِ نقّال

همگنان را خون گرمی بود.
قهوه‌خانه گرم و روشن، مَردِ نَقّال آتشین پیغام،
راستی کانون گرمی بود.
شیشه ها پوشیده از ابر و عرق کرده،
مانع از دیدار آنسوشان
پرنیانی آبگین پرده

برسرش، نَقّال،
بسته با زیباترین هنجار،
به سپیدی چون پرقو، مَلملین دستار.
بسته چونان روستایانِ خراسانی،
باستانگان یادگار، از روزهایِ خوب پارینه؛
یک سرش چون تاج برتارک،
یک سرش آزاد،
شِکّرآویزی حمایل کرده برسینه

مَردِ نَقّال- آن صدایش گرم، نایش گرم،
آن سکوتش ساکت وگیرا،
ودَمش، چونان حدیثِ آشنایش گرم،
آن برافشانده هزاران جادوانه موج
با بم و زیر و حضیض و اوج،
آن به آئین گونه گون اسلوب و هنجارش،
آن سکون و وقفه اش دلکش
همچنانکه جنبشش آرام ورفتارش-
راه میرفت و سخن میگفت.
چوبدستی منتشا مانند در دستش،
مستِ شور و گرمِ گفتن بود.
صحنه میدانکِ خود را
تند و گاه آرام ، می پیمود.
همگنان خاموش.
گرد بر گردش، بکردار صدف بر گرد مروارید،
پای تا سرگوش:  
- « هفت خوان را زاد سرو مرو،
آنکه از پیشین نیاکان تا پسین فرزند رستم را بخاطر داشت،
وانچه می جَستی ازو زین زمره حاضر داشت،
- یا به قولی ماخ سالار، آن گرامی مرد،
آن هریوه ی خوب وپاک آئین -روایت کرد؛
خوانِ هشتم را
من روایت میکنم اکنون،
من که نامم ماث
[آری خوان هشتم را]
ماث  
راوی توسی روایت میکند اینک.
من همیشه نقلِ خود را با سند همراه می گویم
تا که دیگر خردلی هم در دلی باقی نماند شک. »

همچنان می رفت و می آمد.
همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد.
گاه می استاد؛
و به سوئی چشم می غُرّاند،
چوبدستش را تکان می داد:
- « قصه است این، قصه، آری قصه‌ی دردست.
شعرنیست،
این عیارِ مهر و کینِ و مرد و نامردست.
بی عیار و شعرِ محضِ خوب و خالی نیست.
هیچ - همچون پوچ - عالی نیست.
این گلیم تیره بختی هاست.
خیسِ خونِ داغِ سُهراب و سیاوشها،
روکش تابوتِ تختی هاست.
این گل آذین باغِ خواب آلود قالی نیست.
شعرهای خوب وخالی را
راست گویم، راست،
بایدامروز از نوآئینان بیدردان
خواست .
وزفلانک، یافلان مردان،
آن طلائی مخمل آوایان خونسردان .
آن عزیزانی که چشم و گوش بینی شان
بس که حسّاس است
نور عطر ناز و غمزِ یاس آبی را
از برای اطلسیّ زرد خمارآلود،
در نهفت دره دریائی آن اختر خونمرده مهجور
مانده مدفون در فرامشزار ابری کهکشانی کور،
چون حقیقت در تجاویف عدم مستور،
وز شبستان وجود هور قلیائی
نیز، سیصد سال نوری دور،
چشمشان می بیند از اینجا
و به سویش می پراند بوسه ای از پلک، با ایما،
و نمی بیند کنار پوزشان، اما،
بوی گند شعله های کر کننده و کوری آور را، که با آنها
داغهای خال – چنان خالهای داغ- می کوبند بر پیشانی چین خورده آدم
و همین امروز یا فرداست
کادمیّت را فرو می بلعد و می شوید از رخساره پر آبله ی عالم.
می نیوشد گوششان، در خواب پیش از ظهر
جیغ سبز و سرخ، یا اغلب بنفش خواب بعد از ظهر مخمل را،
و صدای حسرت آلوده نگاه غیر بومی کاجهای سردسیر و گرمسیری سدر بومی را،
و خموشانه فغانهای نیاز – طفلکی ها! – استوا و قطب را با هم،
و بلورین نغمه رؤیای طاووس حریر و شاخه گیلاس مومی را،
چون طلائی نالش یک خوشه بیدار، از زنجیر خواب آلود شبنم ها؛
نشنود اما به بیداری
بیخ گوششان زندگیشان غرّش و طوفان آتش، نعره داغ جهنم ها.
راویم من، راویم آری.
باز گویم، همچنانکه گفته ام باری.
راویِ افسانه های رفته از یادم.
جغد این ویرانه ی نفرین شده ی تاریخ.
بوم بام این خراب آباد.
قمری کوکوسرای قصرهای رفته بر بادم .
با کدامین جادوئی تدبیر،
با کدامین حیله و تزویر،
- ای دُرُستان! بدرستی که بگوئیدم-
نا شکسته می نماید، در شکسته آینه، تصویر؟
آری آری من همین افسانه می گویم.
و شنیدن را دلی دردآشنا وانده اندوده،
و به خشم آغشته و بیدار می جویم. »

اندکی استاد و خامش ماند.
منتشایش را بسوی غرب، با تهدید و با نفرت،
و بسوی شرق، با تحقیر
لحظه ای جنباند.
گیسوانش را - چوشیری یال هاش – افشاند.
پس هماوای خروش خشم،
با صدائی مرتعش، لحنی رجز مانند و درد آلود،
خواند:
«آه،
دیگر اکنون آن عماد تکیه و امّید ایرانشهر،
شیر مرد عرصه ناوردهای هول،
گردگند اومند،
پور زال زر، جهان پهلو،
آن خداوند و سوار رخش بی مانند،
آنکه نامش، چون هماوردی طلب می کرد
در به چار ارکان میدانهای عالم لرزه می افکند،
آنکه هرگز کس نبودش مرد، در ناورد،
آن زبردست دلاور، پیر شیر افکن،
آنکه بر رخشش تو گفتی کوه بر کوه ست در میدان،
بیشه ای شیرست در جوشن،
آنکه هرگز- چون کلید گنج مروارید –
گم نمی شد از لبش لبخند،
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان،
خواه روز جنگ و خورده بهرکین سوگند-
آری اکنون شیر ایرانشهر،
تهمتن گرد سجستانی،
کوه کوهان، مرد مردستان،
رستم دستان،
درنگ تاریکژرف چاه پهناور،
کشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر،
چاه غدر ناجوانمردان،
چاه پستان، چاه بیدردان،
چاه چونان ژرفی و پهناش، بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور-
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود.
پهلوان هفت خوان، اکنون
طعمه دام و دهان خوان هشتم بود.
و می اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بس که بی شرمانه و پست ست این تزویر.
چشم را باید ببندد، تا نبیند هیچ
بسکه زشت و نفرت انگیزست این تصویر.
و می اندیشد:  
« باز هم آن غدر نامردانه چرکین،
باز هم آن حیله دیرین،
چاه سرپوشیده، هوم! چه نفرت آور! جنگ یعنی این؟
جنگ با یک پهلوان پیر؟ »
و می اندیشید
که نبایستی بیندیشد.
چشم ها را بست.
و دگر تا مدتی چیزی نیندیشید.
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود را دید،
بس که خونش رفته بود از تن،
بسکه زهر زخمها کاریش
گوئی از تن حسّ و هوشش رفته بود، و داشت می خوابید.
او
از تن خود - بس بتر از رخش –
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش.
رخش را می دید و می پائید.
رخش، آن طاق عزیز، آن تای بیهمتا،
رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده،
آه...
پهلوان کشتن دیو سپید، آنگاه
دید چون دیو سیاهی، غم
- کز برایش پهلوان ناشناسی بود تا آن دم-
پنجه افکنده ست در جانش؛
و دلش را می فشارد درد.
همچنان حس کرد
که دلش می سوزد آنگه، سوزشی جانکاه.
گفت در دل: « رخش! طفلک رخش!
آه! »
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد.
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای- پرهیب محو سایه ای- را دید.
او شغاد، آن نابرادر بود
که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید.
« هان، شغاد! » اما
دونک نامرد بس کوچکتر از آن بود
که دل مردانه رستم برای او به خشم آید.
باز اندیشید
که نبایستی بیندیشد
و نمی شد... « این شغاد دون، شغال پست،
این دغل، این بدبرادندر!
نطفه شاید نطفه زال زر است، اما
کشتگاه و رستگاهش نیست رودابه...
زاده او را یک نبهره ی شوم، یک نا خوب مادندر.
نه، نبایستی بیندیشم...»
باز چشم او به رخش افتاد- اما... وای!
دید،
رخش زیبا، رخش غیرتمند
رخش بیمانند،
با هزارش یاد بود خوب، خوابیده ست
آنچنان که راستی گوئی
آن هزاران یادبود خوب را در خواب می دیده ست.
قصه می گوید که آنگه تهمتن او را
مدتی ساکت نگه می کرد،
از تماشایش نمی شد سیر
مثل اینکه اولین بار ست می بیند؛
بعد از آن تا مدتی، تا دیر،
یال و رویش را
هی نوازش کرد، هی بوئید، هی بوسید،
رو به یال و چشم او مالید،
مثل اینکه سالها گمگشته فرزندی
از سفر بر گشته و دیدار مادر بود.
قصه می گوید که روح رخش اگر می دید
- از شگفتی های نا باور-
پای چشم تهمتن تر بود! »

مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود:
« و نشست آرام، یال رخش در دستش،-
باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم:
« میزبانی و شکار و میهمان پیر،
چاه سر پوشیده در معبر؟
هوم، نبایستی بیندیشم
بسکه زشت و نفرت انگیزست این تصویر.
جنگ بود این، یا شکار؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر؟ »
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نابرادر را بدوزد - همچنانکه دوخت.
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود،
و بر آن تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد.
قصه می گوید :
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
همچنانکه می توانست او، اگر می خواست،
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا، بر درختی، گیره ای، سنگی
و فراز آید.
ور بپرسی راست، گویم راست
قصه بی شک راست می گوید
می توانست او اگر می خواست.
لیک...»

م-امید « مهدی اخوان ثالث »
تهران- دی ماه ۱۳۴۶


آدمک

سال دیگر، یا نمی دانم کدامین سال
از کدامین قرن،
باز یک شب، یک شب سرد زمستانی ست.
یک شب کولاک،
بادبرف و سوز وحشتناک
لیک
سرپناه قهوه خانه هم بدانسان گرم
از سماور، از چراغ، از کپه آتش،
ازنفسها، دودها، دم ها،
وز دم انبوه آدم ها
گرچه می بینند و می دانند آن انبوه
کانکه اکنون نقل می گوید
از درون جعبه جادوی فرنگ آورد،
گرگ - روبه طرفه طراری ست افسونکار
که قرابت با دو سو دارد،
مثل استر، مثل روبهگرگ، خو کفتار،
از فرنگی نطفه، از ینگی فرنگی مام،
اینت افسونکارتر اهریمنی طرار؛
گرچه آن انبوه این دانند،
باز هم اما
گرد پر فن جعبه ی جادوش- دزد دین و دنیاشان -
همچنان غوغا و جنجال ست.
راست پنداری که این محتال بیگانه
آن گرامی نازنین، پارینه نقّال ست
شیشه ها پوشیده از ابر و عرق کرده،
مانع از دیدار آنسو شان
پرنیانی آبگین پرده،
قهوه خانه، همچنان هنگامه ی آن دزد جادو گرم
آه،
شرمم آید، شرم
درسکنجی، در کنار پنجره، نقال پارینه،
سوت و کور و سرد و افسرده،
منتشایش چون ستونی متکای دست، دستش زیر پیشانی،
خشمگین و خاطر آزرده،
روی تخت قهوه خانه، دور ازآن جنجال،
قوز کرده، سر به جیب پوستین خود فرو برده،
زآن دروغین جلوه ها و آُن وقاحتها
خاطرش غمگین:
در دلش طوفانی از نفرین و نفرتها،
جعبه ی جادوی طرّار فرنگان همچنان گرم فسونسازی
وپراکندن فریب و چربک اندازی:

« راستین چند و چونها بشنو از نقال امروزین
قصه را بگذار،
قهرمان قصه‌ها با قصه‌ها مرده ست.
دیگر اکنون دوری و دیری ست
کاتش افسانه افسرده ست
بچه ها جان بچه های خوب!
پهلوان زنده را عشق ست.
بشنوید ازما، گذشته مرد،
حال را، آینده را عشق ست.
بشنوید این پهلوان زنده را عشق است.
ای شمایان دوستدار مردگانیها،
دیگر اکنون زندگی ما، زنده مایانیم
ما، که می بینید و می دانید
ما، که می گویند و می خوانید
و ای شمایان دوستدار پهلوانیها،  
سام نیرم، زال زر مائیم،
رستم دستان و سهراب دلاور نیز،
ما فرامرزیم، ما برزو
شهریار نام گستر نیز... »

از سکنج حسرتش خاموش،
خسته از این چربک و جنجال
دارد اینک می رود، تنها
زین قدیمی قهوه خانه، آن کهن آن راستگو نقال.
بر بخار بی بخاران، روی شیشه ی در،
- باسرانگشتی که گرید ماضی اش بر حال
حال او لرزد بر استقبال-
نقش بندد یادگار نفرت و خشمش: 
نقشی از یک آدمک با پیکری سیال.
من نمی دانم
آدمک بر شیشه، با آن حال و منوال،
نقش آن حرافک جادوست،
یاحریفانی که هوش و گوششان با اوست؟
ای دریغا، با چه هنجاری
در چه تصویری تجلی کرده ای امروز،
رستم ، ای پیر گرامی، پور مسکین زال!


از سراپایش عرق ریزد،
آه،
بسکه هو گفته‌ست و حق کرده ست.
هوله حاضر کن، نچاید، هی
آدمک کلی عرق کرده ست.


بـابـی انـت و امّـی

 گاهی یه شعر یه ارامش عمیقی به ادم میده

که یک کیلو مرفین تزریقی هم نمی تونه اینقد 

آرومت کنه

نمونه ش این شعر زیبای استاد شهریار که ادمو

از ماسوا جدا میکنه واقعا :

یا علی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی

بـابـی انـت و امـّی

گوئیا هیچ نه همی به دلم بوده نه غمّی

بـابـی انـت و امّـی

تو که از مرگ و حیات این‌ همه فخری و مبـاهات

علی ای قبله حاجات

گوئی آن دزد شقی، تیغ نیالوده به سمّــی

بـابـی انـت و امّـی

گوئی آن فاجعه دشت بـلا هیچ نبوده­است

درِ این غم نگشوده است

سینه هیچ شهیـدی نخراشیـده به سُمّی

بـابـی انـت و امّـی

حق اگر جلوه با وجه اتـم کرده در انسان

کان نه سهل است و نه آسان

بخود حق کـه تـو آن جـلوه با وجه اتمـّی

بـابـی انـت و امّـی

منکر عید غدیر خم و آن خطبه و تنزیل

کر و کور است و عزازیل

با کـر و کـور چه عید و چه غدیری و چه خمّی

بـابـی انـت و امـّی

در تولا هم اگر سهو ولایت، چه سفاهت؟

اف بر این شم فقاهت

بی ولای علی و آل چه فقهی و چه شمّی

بـابـی انـت و امـّی

آدمی، جامع جمعیت و مـوجود اتم است

گر به معنای اعم است

تو بهین مظهر انسان، بـه معنای اعمـی

بـابـی انـت و امـّی

تو کم و کیف جهانی و به کمبود تو دنیا

از ثـری تا بـه ثریا

شر و شور است و دگر هیچ، نه کیفی و نه کمّی

بـابـی انـت و امّـی

چون بود آدم کامل غرض از خلقت آدم

پس بـه ذریّه آدم

جـز شمـا مهـد نبوت نبـود چیز مهمّی

بـابـی انـت و امّـی

عاشق توست که مستوجب مدح است و معظّم

منکرت مستحق ذم

وز تو بیگانه نیرزد نه به مـدحی نه به ذمّی

بـابـی انـت و امّـی

بی‌تو ای شیر خدا سبحه و دستار مسلمان

شده بازیچه شیـطان

این چه بوزینه که سرها همه بسته به دمّی

بـابـی انـت و امّـی

لشکر کفر اگر موج زند در همه دنیـا

همه طوفان همه دریا

چه کند با تو که چون صخره صمّا و اصمّی

بـابـی انـت و امّـی

یا علی! خواهمت آن شعشعه تیغ زر افشان

هم بدو کفر سر افشان

بایدم این لمعان دیده، ندانم به چه لمّی

بـابـی انـت و امّـی

 

شهریار

تعریف عشق

تعاریف عشق های زمینی :

۱) یه سو ء تفاهمه که بین دو نفر پیش میاد که دیر یا زودم برطرف میشه البته مدتش بستگی به ضریب خریت طرفین داره

۲) یه توهم آنیه که گاهی هرکسی ممکنه دچارش بشه ( زن و مرد و جوان و پیر )

۳) ....

و اما تعریف شما از عشق لطفا کامنت بگذارید

 

کمی تا قسمتی جدی

یادمان باشد که همیشه :

یه کم حقیقت پشت " شوخی کردم "

یه ذره کنجکاوی پشت " همین جوری پرسیدم"

یه مقدار احساسات پشت " به من چه اصلا "

یه خرده اگاهی پشت " چه میدونم "

اندکی دلخوری پشت " اشکالی نداره "

پنهان شده

من مست و تو ديوانه ما را كه برد خانه

صد بار ترا گفتم كم خور دو سه پيمانه

 

 

در شهر يكي كس را هشيار نمي‌بينم

هر يك بتر از ديگر شوريده و ديوانه

 

جانا به خرابات آي تا لذت جان بيني

جان را چه خوشي باشد بي‌صحبت جانانه

 

هر گوشه يكي مستي دستي زده بر دستي

زان ساقي سر مستي با ساغر شاهانه

 

اي لوطي بربط زن تو مست‌تري يا من

اي پيش چو تو مستي افسون من افسانه

 

تو وقف خراباتي خرجت مي‌ و دخلت مي

زين دخل به هوشياران مسپار يكي دانه

 

از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه

 

چون كشتي بي‌لنگر كژ مي‌شد و مژ مي‌شد

وز حسرت آن مرده صد عاقل و فرزانه

 

گفتم ز كجايي تو تسخر زدو گفت اي جان

نيميم ز تركستان نيميم ز فرغانه

 

نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل

نيميم لب دريا باقي همه دردانه

 

گفتم كه رفيقي كن با من كه منت خويشم

گفتا كه بنشناسم من خويش ز بيگانه

 

من بي‌سر و دستارم در خانه‌ي خمارم

يك سينه سخن دارم آن شرح دهم يا نه

با ما کج و با خود کج و با خلق خدا کج
                        اخر قدمی راست بنه ای همه جا کج 
 
واقعا این بندگی کردن ما هم حکایتییه

خواستم زنده بمانم غم دوران نگذاشت

خواستم غم مخورم قصه هجران نگذاشت

خواستم دست به هر کـار خلافی بزنـم

آیه خـوف فمـن یعمــل قــرآن نگذاشــت

خواستم صاحب زر گردم و سر نیزه زور

مرگ چنگیز به یاد آمد و میدان نگذاشت

خواستم بهر دو نان منت دونان بکشـــم

پــاسخ مور به پیــغام سلیمـان نـگذاشــت

خواستم از خم شادی دو سه جامی بزنم

یاد آن خسته دل بی سر و سامان نگذاشت

خواستم کاخ بسازم که کشد سر به فلک

دیــــدن کوخ نشیــنان بیابـــان نگذاشـــت

خواستم سفره شاهانه بچینم به طــــرب

یـــاد آن گرسنه سر بــه گریبان نگذاشت

خواســتم شعـــر بگویم که بخنند هــمه

ناله بیــوه زن و اشــک یتیمان نــگذاشت

نفس میخواست مرا منحرف از راه کند

فطرتم بر سر عقل آمد و وجدان نگذاشت

میگن سکوت سرشار از ناگفته هاست

میگن حتی وقتی هجوم واژه ها به فک شاعر هم جواب نمیده سکوت میتونه تاثیر گذار باشه

میگن سکوت آدمو صبور میکنه

ولی او آن را  آزموده بود بسیار

 نه تنها جواب نگرفته بود.حالا بعضی وقتها هوس میکرد که بهش ظلم شه یعنی سکوت باعث شده بعضی وقتها

از مظلوم واقع شدن  یه لذت خاصی هم ببره

میترسم این همه سکوت و تجاوز
از من فاحشه ای بسازد
که دیگر فریاد اعتراضش
بانگ لذت از هرزگی است

حالا دیکه فهمیده بود همیشه سکوت نتیجه رضایت نیست گاهی رضایت نتیجه سکوته

یعنی یه رابطه مشکوک دو طرفه بین سکوت و رضایت ازقدیم وجود داشته

ودر پایان

 «الهی رضی برضاک، تسلمیا لامرک، لا معبود سواک»

شاعر: جنتی عطایی

اجرا: مرضیه

سال اجرا: 1352

دستگاه: دشتی

 

دو سه شبه که چشمام به دره

خدا کنه که خوابم نبره

تو این قفس که زندون منه دلم گرفته و منتظره

خدا کنه که خوابم نبره

می خوام که دل به دریا بزنم

یه سینه حرفو یکجا بزنم

چرا کسی نمیگه که عشق و امیدم به کجا رفته

شبا اگه که تنها بمونم با غصه ها تو دنیا بمونم

به کی آخه می تونه بگه اون که پشیمونه چرا رفته

دوسه شبه که چشمام به دره

خدا کنه که خوابم نبره

تو این قفس که زندون منه دلم گرفته و منتظره

خدا کنه که خوابم نبره

فردا دوباره پاییز میشه باز

دلش زغصه لبریز میشه باز

ای آسمون بهش بگو پشیمون میشی

به سوز عاشقی قسم که دلخون میشی

دوسه شبه که چشمام به دره

خدا کنه که خوابم نبره

تو این قفس که زندون منه دلم گرفته و منتظره

خدا کنه که خوابم نبره  خدا کنه که خوابم نبره

 

پیش مــــا ســوخته گــان مسجد و میخانه یکیست

حــرم و دیر یکـــی ، سبحــــه و پیمــانـــــــه یکیست

اینهمــــه جنـــگ و جدل حاصل کوته نظری است

گـــر نظـــر پاک کنـــی کعبه و بتخــــانه یکیست

اینهمـــه قصــه زغــوغــا ی گـــر فتــاران است

ورنـــه از روز ازل ، دام یــــکی دانــــــه یکیست

ره هـــرکس بفســـونـــی زده آن شـــوخ اَرنــــه

گـــریـــه نیمه شب و خنـــــده مستـــا نـــه یکیست

گـــر زمـــن پر ســـی از آن لطف کـــه من میدانم

آشنا بــردر این خــانه و بیگـــانــــــه یکیــــست

عشق آتش بـــود و خـــانه خــــرا بــــی د ارد

پیش آتش دل شمــع و پـــر پــروانـــه یکیست

گـــر به سر حــد جنــونت ببـــــرد عشــق ((عمـاد))

بــی وفــائــی و وفـــا داری جــا نـــــانه یکیست