تو زلالی مث اب / تو منو تکون میدی عینهو یه شعر ناب

همیشه تو یادمی مث شاه بیت غزل

چقدم معصوم و پاکی عین یه ماهی تو خواب

                                              تقدیم به مینوی عزیز

در بدخشان لعل اگر از سنگ می آید برون در درون شهر شیراز از در هر خانه ای از سرای قاضی و مفتی و شیخ و محتسب بر سر منبر بوقت وجد رزاقی حلال در درون باغها ز آواز مطرب صبح و شام در چنین شهری به هجر یار و اندوه فراق                     آب رکنی چون شکر از تنگ می آید برون دلبری رعنای شوخ شنگ می آید برون باده های بی غش و گلرنگ می آید برون از سر دستار واعظ بنگ می آید برون وای بلبل با نوای چنگ می آید برون حافظ از خانه چنین دلتنگ می آید برون                  

ناز انگشتای بارون تو باغم می‎كنه

 من بهارم تو زمين من زمينم تو درخت

 من درختم تو بهار ناز انگشتای بارون تو باغم می‎كنه

ميون جنگلا تاقم می‎كنه

تو بزرگی مثل شب اگه مهتاب باشه يا نه خود مهتابی تو اصلا،

 خود مهتابی تو تازه، وقتی بره مهتاب

و هنوز شب تنها بايد راه دوري رو بره تا دم دروازه‎ روز

مثل شب گود و بزرگی مثل شب

تازه، روزم كه بياد تو تميزی مثل شبنم مثل صبح

تو مثل مخمل ابری مثل بوی علفی

مثل اون ململ مه نازكی اون ململ مه كه رو عطر علفا،

مثل بلاتكليفی هاج و واج مونده مردد

ميون موندن و رفتن ميون مرگ و حيات

مثل برفايی تو تازه آبم كه بشن برفا و

عريون بشه كوه مثل اون قله‎ مغرور بلندی

كه به ابرای سياهی و به بادای بدی می‎خندی

من بهارم تو زمين من زمينم تو درخت ن درختم تو بهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می‎كنه ميون جنگلا تاقم می‎كنه

ابی ...

خال لب

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند

پس چرا نقطه خال تو به بالای لب است

یا رب این نقطه که بنهاد به بالای لبت

نقطه هر جا غلط افتد مکیدن  ادب است

دختر باهوش

حکایت آموزنده

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را
بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه
بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان
تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه
انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر
منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را
نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت
و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش
لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم
نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود
سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه
سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را
که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.

نخل سر به در

هر آن باغی که نخلش سر بدر بی
مدامش باغبون خونین جگر بی
بباید کندنش از بیخ از بن
وگربارش همه لعل وگهر بی

یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می زد

 صورتش از خشم گلگون بود

 و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

 ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند

 وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد

 و ان یک بی خودی  های و هو  می کرد

و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد

 با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین نوشت : یک با یک برابر است.

 از میان جمع شاگردان یکی برخاست

 همیشه یک نفر باید به پا خیزد...

 به آرامی سخن سر داد:

 تساوی، اشتباهی فاحش و محض است

 نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

 معلم مات برجا ماند و او پرسید:

 اگر یک فرد انسان، واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟

 سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.

 معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و

 آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

 اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

 آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود و

ان سیه چرده که مینالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان، واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد

 حال می پرسم :

اگریک فرد انسان واحد یک بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید


یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟


یک اگر با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟


یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟


یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟


معلم ناله آسا گفت


بچه ها در جزوه های خویش بنویسید


یک با یک برابر نیست

عجب صبری خدا دارد

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول

كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يكدگر ويرانه ميكردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسته ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را اموش آندم

بر لب پيمانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون ، مستانه ميكردم

 

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده

پارع پاره در كف زاهد نمايان

سبحه صد دانه ميكردم

 

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون  صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو

آواره و ديوانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي كردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش

بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

 

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !    عجب صبري خدا دارد !

 

سرانجامم به خاکستر نشاندی

مرا عمري به دنبالت كشاندي

سرانجامم به خاكستر نشاندی

ربودي دفتر دل را و افسوس

كه سطري هم از اين دفترنخواندی

گرفتم عاقبت دل برمنت سوخت

 پس ازمرگم سركشي هم فشاندی

گذشت از من ولي آخر نگفتی

 كه بعد از من به اميد كه ماندی