به روی نا امیدی در بسته باز کردن

شیخ  بهایی :

همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن

 همه سال حج نمودن سفر حجاز کردن

ز مدينه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن

 دو لب از براي لبيک به وظيفه باز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن

ز ملاهي و مناهي همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خداي راز گفتن

 ز وجود بي نيازش طلب نياز کردن

 به خدا که هيچکس را ثمر آنقدر نبخشد

 که به روي نا اميدي در بسته بازکردن

        رابطه بین دوچشم


They never see each other.......... BUT

هيچ گاه يکديگر را نمي بينند، اما        
                                                             

They blink together,                                                                                با هم مژه ميزنن

They move together

با هم حرکت ميکنند

They cry together 

با هم اشک ميريزنند
 
They see things together 

باهم مي بينند

They sleep together  

با هم مي خوابند    
 
They share a very deep bonded relationship

با ارتباط عميق با هم شراکت دارند

However, when they see a woman, one will blink and another will not.

 ولي وقتي يک زن را مي بينند

يکي چشمک ميزنه و ديگري نميزنه

Moral of the story:

نتيجه اخلاقي قضيه      
 
 
Woman can break any kind of relationship!!!

زن توانائي قطع هر ارتباطي را داره

 











نجار پیر

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت .پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .

صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .

نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .

زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!

نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .

در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .

این داستان ماست .

ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه
هر دو جانسوزند، اما این کجا و آن کجا

تیغ جلادان کجست و ابروی دلدار کج
هر دو خون ریزند، اما این کجا و آن کجا

دختری در زیر یار و پیرمردی زیر بار
هر دو نا لانند، اما این کجا و آن کجا

مرده ای در حال غسل و دلبری در توی حوض
هر دو عریانند، اما این کجا و آن کجا

چکمه پای مهین و چکمه شمر لعین
هر دو پاپوشند، اما این کجا و آن کجا

شکر مازندران و شکر هندوستان
هر دو شیرینند، اما این کجا و آن کجا

شعر حافظ شعر و شعر ماست شعر
هر دو تا شعرند، اما این کجا و آن کجا

مردم دریا کنار و مردم دروازه غار
هردو عریانند اما این کجا و آن کجا

پیش چشم مردم مستضعف ما بنز و ژیان
هر دو ماشینند، اما این کجا و آن کجا

آسمون بغضشو خالی میکنه  

آدمو حالی به حالی میکنه 

 کوچه ها رنگ زمستون میگیرن  

شیشه ها بخار بارون میگیرن  

آدما چتراشونو وا میکنن  

گریه ی ابرو تماشا میکنن 

 نمی خوان مثل درختا تر بشن  

از دل قطره ها با خبر بشن  

نمی خوان بی هوا خیس آب بشن 

 زیر بارون بمونن خراب بشن 

 اما تو چتراتو بستی کبوتر 

زیر بارونا نشستی کبوتر 

 رفتی و سنگا شکستن بالتو 

 اومدی  هیچکی نپرسید حالتو  

بعضیا یا دشمن خونی شدن  

بعضیا غول بیابونی شدن  

بعضیا بهت میخندن  

بعضیا میگن که بارون کدومه  

بوی نم و شرشر بارون کدومه

داستانی کوتاه از منوچهر احترامی

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان

 " خداحافظ "

     شبیه برگ پاییزی ،پس از تو قسمت بادم ،

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

 خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم ،

 در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم ...

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا   سیــــر   شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا  حـــال خرابش بدهید

بر مــــــزارم مــگــذاریــد بـیـــاید  واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای ســـرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلم تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفــــــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

از دیوان وحشی بافقی

منحنی قامتم، قامت ابروی توست
خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی توست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی توست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا
ناحیه همگراش دایره روی توست

پروفسور هشترودی

گویيد به نوروز كه امسال نیاید                                                  

دركشور خونین كفنان ره نگشاید

بلبل به چمن نغمه ی شادی نسراید                                         

ماتمزدگان را لبِ پُر خنده نشاید

خون می دمد از خاك شهیدان وطن وای
ای وای وطن وای

گلگون كفنان را چه بهار و چه زمستان

خونین جگران را چه بیابان، چه گلستان

دركشور آتش زده، درخانه ی ویران                                  

كس نیست زنًد بوسه به رخسارِ یتیمان

كس نیست كه دوزد به تنِ مُرده : كفن، وای

ای وای وطن وای

از سینه ی هرسنگِ تو خون می دًمد امروز

از خاك تو مستی و جنون می دًمد امروز

آن لاله چه دیده كه نگون می دمد امروز؟ 

وان سبزه چرا زرد و زبون می دًمد امروز؟

سرخ است به خون پا و سًرِ سرو و سمن وای

ای وای وطن وای

ای برهنه پا، سروِ سرافراز تویی تو

سردار و سزاوار به هر ناز تویی تو

دشمن شكن و فاتح و سرباز تویی تو

فرمانده ی این خاك، زِ آغاز، تویی تو

غیر از تو كسی نیست درین مرزِ كهن وای
ای واي وطن وای

بشتاب كه در بازوی تو فرِ خداییست

در گردش چشمانٍ‌ تو انوارِ الهیست

آیینِ تو فرماندهی و قلعه گشاییست

شمشیرِ تو روشنگرِ اسرارِ سماییست

تاریخ تو ثبت است به هر كوه و دمن وای

ای وای وطن وای

جز لاله ی خونبار كه روید ز زمینت                                      

كس نیست نهد گوش به فریادِ حزینت

جز نام خدا، نیست دگر نقشِ نگینت                                      

تاریخ زند بوسه ی عزت به جبینت

ای كارِ تو زینت دهِ اعصار و زِمًن وای
ای وای وطن وای

قرآنِ خدا را به ته پاشنه سودند

با داسِ جفا كِشتِ امیدِ تو درودند

آمیخته با زهر، فضای تو نمودند

آثارِ گرانقدر تو را جمله ربودند

بر پا و سًرِ شیر ببستند رًسن وای
ای وای وطن وای

نِی تاج به كار آیدت امروز نه اورنگ

نِی صاحبِ سرمایه كه با سودِ گرانسنگ

خون دلِ تو خورده به صد حیله و نیرنگ

كس نیست كه پیروز شود جز تو دراین جنگ

ای بازوی رزمنده ی زنجیرشكن وای

ای وای وطن وای


استاد خلیل الله خلیلی، شاعر افغان، "زمانی که افغانستان در اشغال شوروی بود، و تانک های شوروری سابق و روسیه تطهیر شده ی فعلی مردم مظلوم افغانستان را به خاک و خون کشیده بودند"، این شعر را در رثای وطن سرود.

گلرخسار صفی نیا، شاعر تاجیک، به این شعر چنین پاسخ داده است:

گوييد به نوروز که نو نيست غم ما

از حسرت خونين کفنان چشم نم ما

از وحشت عاق پدران پشت خم ما

گوييد به نوروز که هر سال بيايد


هر سال بيايد در غمخانه گشايد

از آينه‏ام زنگ جراحت بزدايد

بلبل الم ملت بيچاره سرايد

گويید به نوروز که هر روز بيايد!


تا ميهن ما پايگه مير شکار است

در گلشن ما کشتن گل غنچه بهار است

هر پشته مزار است، مزار دل زار است

گوييد به نوروز، الم سوز بيايد...

 

بر گوش رسد ناله مرغان گرفتار

گلپوش کند مرقد مردان وفادار

جاويد کند عمر فر برق شرربار

گوييد به نوروز، شب و روز بيايد!


دلخواه و دل آگاه و فرآموز بيايد

با خنده گريان جگر سوز بيايد

بر گلشن سرما زده پيروز بيايد

گوييد به نوروز که نوروز بيايد

 

عاشق نکند ياد گل افشان چمن، واي

شاعر نرسد بر در امداد سخن، واي

«خون مي‏دمد از خاک شهيدان وطن، واي»

اي واي چمن واي سخن، واي وطن، واي!