خواستم زنده بمانم غم دوران نگذاشت
خواستم غم مخورم قصه هجران نگذاشت
خواستم دست به هر کـار خلافی بزنـم
آیه خـوف فمـن یعمــل قــرآن نگذاشــت
خواستم صاحب زر گردم و سر نیزه زور
مرگ چنگیز به یاد آمد و میدان نگذاشت
خواستم بهر دو نان منت دونان بکشـــم
پــاسخ مور به پیــغام سلیمـان نـگذاشــت
خواستم از خم شادی دو سه جامی بزنم
یاد آن خسته دل بی سر و سامان نگذاشت
خواستم کاخ بسازم که کشد سر به فلک
دیــــدن کوخ نشیــنان بیابـــان نگذاشـــت
خواستم سفره شاهانه بچینم به طــــرب
یـــاد آن گرسنه سر بــه گریبان نگذاشت
خواســتم شعـــر بگویم که بخنند هــمه
ناله بیــوه زن و اشــک یتیمان نــگذاشت
نفس میخواست مرا منحرف از راه کند
فطرتم بر سر عقل آمد و وجدان نگذاشت
میگن حتی وقتی هجوم واژه ها به فک شاعر هم جواب نمیده سکوت میتونه تاثیر گذار باشه
میگن سکوت آدمو صبور میکنه
ولی او آن را آزموده بود بسیار
نه تنها جواب نگرفته بود.حالا بعضی وقتها هوس میکرد که بهش ظلم شه یعنی سکوت باعث شده بعضی وقتها
از مظلوم واقع شدن یه لذت خاصی هم ببره
میترسم این همه سکوت و تجاوز
از من فاحشه ای بسازد
که دیگر فریاد اعتراضش
بانگ لذت از هرزگی است
حالا دیکه فهمیده بود همیشه سکوت نتیجه رضایت نیست گاهی رضایت نتیجه سکوته
یعنی یه رابطه مشکوک دو طرفه بین سکوت و رضایت ازقدیم وجود داشته
ودر پایان
شاعر: جنتی عطایی
اجرا: مرضیه
سال اجرا: 1352
دستگاه: دشتی
دو سه شبه که چشمام به دره
خدا کنه که خوابم نبره
تو این قفس که زندون منه دلم گرفته و منتظره
خدا کنه که خوابم نبره
می خوام که دل به دریا بزنم
یه سینه حرفو یکجا بزنم
چرا کسی نمیگه که عشق و امیدم به کجا رفته
شبا اگه که تنها بمونم با غصه ها تو دنیا بمونم
به کی آخه می تونه بگه اون که پشیمونه چرا رفته
دوسه شبه که چشمام به دره
خدا کنه که خوابم نبره
تو این قفس که زندون منه دلم گرفته و منتظره
خدا کنه که خوابم نبره
فردا دوباره پاییز میشه باز
دلش زغصه لبریز میشه باز
ای آسمون بهش بگو پشیمون میشی
به سوز عاشقی قسم که دلخون میشی
دوسه شبه که چشمام به دره
خدا کنه که خوابم نبره
تو این قفس که زندون منه دلم گرفته و منتظره
خدا کنه که خوابم نبره خدا کنه که خوابم نبره
پیش مــــا ســوخته گــان مسجد و میخانه یکیست
حــرم و دیر یکـــی ، سبحــــه و پیمــانـــــــه یکیست
اینهمــــه جنـــگ و جدل حاصل کوته نظری است
گـــر نظـــر پاک کنـــی کعبه و بتخــــانه یکیست
اینهمـــه قصــه زغــوغــا ی گـــر فتــاران است
ورنـــه از روز ازل ، دام یــــکی دانــــــه یکیست
ره هـــرکس بفســـونـــی زده آن شـــوخ اَرنــــه
گـــریـــه نیمه شب و خنـــــده مستـــا نـــه یکیست
گـــر زمـــن پر ســـی از آن لطف کـــه من میدانم
آشنا بــردر این خــانه و بیگـــانــــــه یکیــــست
عشق آتش بـــود و خـــانه خــــرا بــــی د ارد
پیش آتش دل شمــع و پـــر پــروانـــه یکیست
گـــر به سر حــد جنــونت ببـــــرد عشــق ((عمـاد))
بــی وفــائــی و وفـــا داری جــا نـــــانه یکیست
بندگی
زبونم لال زبونم لال استغفرا... اگه یه روز بیاد که بگن خدا مرد ککمون هم نمیگزه که هیچ شاید همین جور
که داریم اخ اخ ااا ....میکنیم که مثلا ناراحت شدیم ته دلمون یه جورایی خوشحالم بشیم اخه اینم شد
بندگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همین الان اگه یکی بهمون خبر بده که مثلا فلان درسو افتادی به زمین و زمان رحم نمی کنیم هر چی که به دهنمون میاد نثار ارواح ودرگذشتگان استاد معظم می کنیم بعدشم همه چیزو می بریم زیر سوال مثلا
نظام اموزش کشور یا بی سوادی استاد یا اینکه یه بار سر کلاس بدجوری حالشو گرفتیم حالا استاد هم
خواسته تلافی کنه و از اینجور بهانه های اصطلاحا ابدوغ خیاری
یه ذره که اعصابمون راحت میشه تازه می فهمیم باید یه کاری کنیم وقت طلاست نباید از دستش بدیم
در اولین حرکت امار استاد محترمو در میاریم با کی رفیقه ؟ تو چه مایه هایی حال میکنه ؟؟ از همه مهمتر
ازدواج کرده؟؟؟ از زندگیش راضیه؟؟؟
تازه باس بشینیم یه جمع بندی از اطلاعات موجود داشته باشیم تجارب دوستان ترم بالایی گاها معجزه میکنه
حالا هر کی روش خودشو با توجه به قابلبت هاش انتخاب می کنه
معمولا اقایون تو اینجور مواقع دو دسته میشن .
دسته اول : که به اصطلاح مغرورن با کلی برنامه میرن پیش استاد ازبالا التماس میکنن از پایین فشار اگه پابده
صداشون هم بالا میبرن مثلا حق به جانب اند اخرشم دست از پا درازتر غرولند کنان میان بیرون .
دسته دوم: یه ته ریش میذارن بعدشم شروع میکنن به تعریف که باباشون دو ساله که سکته زده خرج و مخارج
خونه و خواهر برادراشام با اونه. اتفاقا شب امتحان هم علیرغم اینکه خیلی هم خونده بوده یهو بهش خبر میدن
که بیا بابات داره میمیره اینطوری میشه که دنیا رو سرش خراب میشه و....... که این دسته هم معمولا راضی
بیرون نمیان مگر اینکه استاده خیلی تازه کار باشه بعبارتی اسسسسسسستاد باشه
واما خانوما این موجودات لطیف و ظریف
که به طور معمول اونا هم دو دسته میشن .
دسته اول : که ماخوذ به حیاترن یه وجه تشابهی با دسته دوم اقایون دارن یعنی مایه فقط التماسه ولی لحنش
سوزناکتر و تاثیرگزارتره گاهی هم صحبت از خودکشی و قرص خوردن به میون میاد که اینا هم وضعشون: ای از
اقایون بهتره ولی تعریفی هم نیست شاید یه ۱۰ کاسب بشن
دسته دوم : که اگه ببینیشون فکر میکنی الان عروسیشونه انگار نه انگار که درسی رو افتادن
یک (با فتح یا) آرایشی یک (با فتح یا) آرایشی به قول یکی از دوستان یک آرایشی که نباششششششه
سر یه ساعت خاص با عطر ادوکلن خاصتر در اتاق استادو میزنن و با یه صدای خیلی خاصتر یه سلام همراه با
نازک کردن پشتچشم باکمی عشوه سر صحبتو وا میکنن از سیاست شروع میکنن اینکه چقد خانوما اینور آب
محدودن و راجع بهسفراشون به اونور آب و اینکه فقط منتظر این مدرک لعنتین که بگیرنش و برن جایی که اونا رو
بفهمن آزادی بدن بهشون حقوق مساوی و..... خلاصه از این جاست که فرار مغزا شروع میشه . جالب اینه که
راجع به همه چیز صحبت میکنن الا نمره وجالبتر اینکه اعتراضشون خیلی موثر میافته ونمره شون هم گاها دیده
شده "بیشینه" تازه اخرشم وقت کم میارن وقرار بعدی رو میذارن برای حل وفصل همه معضلات بشر
یه دسته دیگه هم هستن که معمولا از شرت کاتهایی مثل نفوذ در خانواده همسر استاد استفاده میکنن
که موفقترین روش هم همینه مگه میشه یه استاد روی مادرزنشو زمین بزنه که معمولا جنسیت این دانشجو ها
خیلی فرقی نمیکنه ولی اگه جنس نیروی نفوذی از نوع لطیف باشه تقریبا میشه گفت نخورد نداره به خصوص اگه
هنوز یکی دو سال بیشتر از ازدواج جناب استاد بیشتر نگذشته باشه.
حالا اگه یه شب قرار باشه خدا نمره بندگیمونو بهمون ااعلام کنه مثلا امروز نمره بندگیت شده ۶ چکار میکنیم؟؟؟
اصلا در سدد جبران بر میایم؟؟؟؟ یا یه معذرت خواهی کوچیک یا حتی یه دروغ !!!!!!!
واقعا که عجب بندگی میکنیم ما شاعر اینجاست که میگه :
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
...........................
...........................
چرا من جای او باشم ؟
همان بهتر که او خود
جای خود باشد وتاب
تماشای تمام زشت کاریهای
این مردم دارد ...و...
پرت وپلا
کی اشکاتو پاک میکنه وقتی منو نداری
مورجه عملشه که یه گره تو کمرشه
به خر بگی سر ش اسفناج سبز میشه
سیر نمی شوم ز تو
|
سیر نمیشوم ز تو ای مه جان فزای من جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من |
|
|
|
با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من |
||
|
چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من |
||
|
عود دمد ز دود من کور شود حسود من زفت شود وجود من تنگ شود قبای من |
||
|
آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان ذره به ذره رقص در نعره زنان کههای من |
||
|
آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور گفتم غم نمیخورم ای غم تو دوای من |
||
|
گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من |
||
|
گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من |
||
|
گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش خنده زنان سری نهد در قدم قضای من |
||
|
گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شوم تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من |
||
|
گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من |
||
|
گفتم روزکی دو سه ماندهام در آب و گل بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من |
||
|
گفت در آب و گل نهای سایه توست این طرف برد تو را از این جهان صنعت جان ربای من باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من |
||
| زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم |
چه کنم ای ماه تابان
زغمت در شام هجران
چه کنم ز غمت چون سازم
شده بسته ره پروازم
چه شود به برم باز آیی
پر و بال دلم بگشایی؟
شب همه شب در تاب و تبم
آمده بی تو جان به لبم
مهرت به جانم زد شرر ، شد شعله ور درونم
چون حلقه حلقه زلف تو ، سلسله ی جنونم
...
ز ازل بر عشقت زادم
ز فراقت در فریادم
تو بیا ای یار دیرین
ببرم چون جان شیرین
مده چون زلفت بربادم
به هوای تو چون فرهادم
شب همه شب شد نغمه گری
کار من و مرغ سحری
مهرت به جانم زد شرشر ، شد شعله ور درونم
چون حلقه حلقه زلف تو ، سلسله ی جنونم
...
نه صبوری در دل ما را
نه پیامی از تو یارا
شده دل پابست بوییت
نرود به رهی جز کویت
چه شود از روی یاری
ز دل تنگم یاد آری؟
در شب هجران ماه منی
لیلی مجنون خواه منی
مهرت به جانم زد شرر ، شد شعله ور درونم
چون حلقه حلقه زلف تو ، سلسله ی جنونم
چه شود كه به چهرهي زرد من، نظري ز براي خدا كني؟
كه اگر كني همه درد من، به يكي نظاره دوا كني
تو شهي و كشور جان تو را، تو مهي و جان جهان تو را
ز ره كرم چه زيان تو را، كه نظر به حال گدا كني؟
ز تو گر تفقّد و گر ستم، بود آن عنايت و اين كرم
همه از تو خوش بود اي صنم، چه جفا كني، چه وفا كني
همه جا كشي مي لالهگون، ز اياغ مدعيان دون
شكني پيالهي ما كه خون، به دل شكستهي ما كني
تو كمان كشيده و در كمين، كه زني به تيرم و من غمين
همهي غمم بود از همين، كه خدا نكرده خطا كني
تو كه هاتف از برش اين زمان، روي از ملامت بيكران
قدمي نرفته ز كوي وي، نظر از چه سوي قفا كني؟