طرحی برای صلح
سرانگشت در خون خود میزد و مینوشت
دو سه حرف بر سنگ:
«به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ،
كه بر جنگ!»
قیصر امین پور
سرانگشت در خون خود میزد و مینوشت
دو سه حرف بر سنگ:
«به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ،
كه بر جنگ!»
قیصر امین پور
برای مهربانیهایت که از پس غرورت
دست تکان می دهند
تنگ میشود
برای خواهر زاده ام مینا
|
زلفاي يارم بي نظيره لباش چوقيماق شيره
بگردم دورچشماش برقابرق شمشيره
جونم مياد عمرم مياد
دواودرمونم مياد
گلعذار خندونم مياد
يواش يواش يواش ميادصداي پاش
ارسينكاي يارم جيره پاي دلم به زنجيره
الهي مو به قربون لب يارزلفاي يارم بي نظيره
شكر ميريزه ازكنج لب يارزلفاي يارم بي نظيره
شكر ميريزه خرواري به خروارزلفاي يارم بي نظيره
به مثقال ميفروشه مادر يارزلفاي يارم بي نظيره
نميتونم غمت بردارم از دل
نميتونم بسازم دورمنزل
نميتونم دمي بيتو نشينم
دوپايم تا بذارم مونده درگل
از اينجا تا به بيرجند خيلي راهه زلفاي يارم بي نظيره
همه كوه وكمر سنگ وسخاله زلفاي يارم بي نظيره
رفيقان جمع شويد سنگ بچينيدزلفاي يارم بي نظيره
كه يارم رفته و چشمم به راهه زلفاي يارم بي نظيره
زلفاي يارم بي نظيره لباش چوقيماق شيره
بگردم دورچشماش برقابرق شمشيره |
یک بار دگر خانه ات اباد بگو "سیب"
مادر بزرگم هم تمام این صفاتو داشت بجز صبوری رو
یعنی همیشه خدا ازپدر بزرگمون شاکی بود که مثلا چرا این کارو که من گفتم نکردی ؟ چرا پاتو کج گذاشتی ؟ خلاصه تو تمام کارای این پیرمرد حتما می بایست یه تز میداد وبه شدتم از تزش دفاع میکرد تا جایی که شکایتشو به نوه هاشونم میکرد ولی مرحوم پدر بزرگ هم نه میگفت ها نه می گفت نه کار خودشو میکرد البته ناگفته نمونه مادر بزرگمون خیلی هم بابا بزرگو دوست داشت ولی اخلاقش اینجوری بود میزد به دل بروز نمی داد
البته مرحوم پدر بزرگ در عین آرومی گاهی بد جوری میذاشت تو کاسه پیرزن یعنی یه ضرب المثلایی میزد که دیگه جایی نمیشه پیداشون کرد . البته بعضی وقتا که با هم کل کل میکردن همیشه اینجوری نبودش .
مثلا یه غروب که مادر بزرگم سر یه موضوع ساده طبق معمول شاکی شده بود که چرا نذاشتی چای دم بیاد بعد بریزی
ظاهرا بابا بزرگ بدون اجازه یه چای واسه خودش ریخته بود و خورده بود حالا مگه دیگه ول میکرد هی می گشت هی گیر میداد که نذاشتی چای خوب دم بیاد این وسط یه نغبی هم میزد به گذشته که اون دفعه هم ال کردی وبل کردی .....
اون مرحومم اصلا انگار با اون نیست چایشو خورد بلند شد وضوشم گرفت برگشت دید مادر بزرگ داره نماز میخونه ( مادر بزرگم کلا نمازشو تند میخوند ) یه نگاه معنی دار به اون کرد یه نگاه به ما بعد با یه حالتی این ضرب المثلو گفت
" آن ملک که نماز ترا برد به فلک / سر شکسته معلق زنان فرود آید
بعدشم اتاق یهو رفت رو هوا البته مادر بزرگم کم نیاورد به سرعت نماز خوندنش افزود و یه جوابی هم داد یادم نیست چی گفت ولی یادمه دلش خنک نشد
انگار یکی داره تو دلم داره رخت میشوره . نه اینجوری! دیگه رختی میشورن. دلم تنگ
میشه نفسم بند میاد افکارم به هم میریزه ...
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم ان عاشق دیوانه که بودم
و هیچی مثل شعر کوچه مرحوم فریدون مشیری نمی تونه آرومم نمی کنه
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن
لحظه ای چند بر این آب نظر كن
آب ، آیینه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم
" گر دایره كوزه ز گوهر سازند "