هرگز نمی شد باورم

هرگز نمی شد باورم،

این برف پیری بر سرم

سنگین نشیند چنین

من بودم و دل بود و می،

 آواز من آوای نی هر گوشه ای می زد طنین
 

اکنون منم حیران ز عمر رفته سرگردان، ای خدای من
 

با این تن خسته هزاران ناله بنشسته در صدای من

ای عشق نافرجام من رفتی کجا؟
 

ای آرزوی خام من رفتی کجا؟

آن دوره ی آشفتگی های تو کو؟

ای عمر نا آرام من رفتی کجا؟...
          

                      شاعر : معینی کرمانشاهی

سرای بی کسی

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند


یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کـُند


کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند


نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار


دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند


دل خراب من دگرخراب تر نمی شود


که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند


گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم


یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند


چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات


برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند


نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست


اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

                                 امیر هوشنگ ابتهاج

باران

باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه
یادم آرد کربلا را
دشت پر شور و بلا را

 

گردش یک ظهر غمگین
داغ و خونین
لرزش طفلان نالان
زیر تیغ نیزه ها را


با صدای گریه های کودکانه
وندرین صحرای سوزان
می دود طفلی سه ساله
پر ز ناله ، دلشکسته ، پای خسته


باز باران ...
قطره قطره
میچکد از چوب محمل ...


آخ باران
کی بباری بر لب عطشان یاران؟
تر کنند از آن گلو را
آخ باران ... وای یاران

عزیزم جانم عباس

رو تیزی ابروی داس چکیده خون گیلاس

رو شونه های مهتاب شکسته شاخه یاس

عزیزم جانم عباس

می بینم صورتمو تو آینه

امروز تو فکربودم که روزا چه زود دارن میگذرن

یهو دیدم رادیو پیام آهنگ مرحوم فرهاد رو گذاشته

می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم میگم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم می گه
منو توی آینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچکس دیگه
جای پاهای تموم قصه هام
رنگ غربت تو تموم لحظه هام
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه می گه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت می میری

میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکه اش عکس منه
عکسا با دهن کجی بهم می گن
چشم امیدو ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون…

واقعا که عبور زمان بر روی شونه هام حس میکنم

حکایت

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم


من بی می ناب زیستن نتوانم/بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده ی آندمم که ساقی گوید /یک جام دگر بگیر ومن نتوانم

ای جان جان جانان

ای برده اختیارم تو اختیار مایی

من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی

 

گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد

غم این قدر نداند کاخر تو یار مایی

 

من باغ و بوستانم سوزیده خزانم

باغ مرا بخندان کاخر بهار مایی

 

گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی

پس چیست زاری تو چون در کنارمایی

 

گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را

گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی

 

سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم

گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی

 

گفتم چو چرخ گردان والله که بی‌قرارم

گفت ار چه بی‌قراری نی بی‌قرار مایی

 

 

شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی

آن راز را نهان کن چون رازدار مایی

 

ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه

آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی

 

تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی

تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی

 

از خویش نیست گشته وز دوست  هست گشته

تو نور کردگاری یا کردگار مایی

 

از آب و گل بزادی در آتشی فتادی

سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی

 

این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد

این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی

 

خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی

مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی

آزادی

پشه ای در استکان آمد فرود
 تا بنوشد آنچه واپس مانده بود
کودکی از شیطنت، بازیکنان 
 بست با دستش دهان استکان
پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
 جست تا از دام کودک وارهد
خشک لب می گشت حیران، راه جو 
 زیر وبالا بسته هر سو راه او
روزنی می جست در دیوار و در 
 تا به آزادی رسد بار دگر
هر چه بر جهد و تکاپو می فزود 
 راه بیرون رفتن از چاهش نبود
آنقدر کوبید بر دیوار سر 
 تا فرو افتاد خونین بال و پر
جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ 
 لیک آزادی گرامی تر عزیز
(فریدون مشیری)