بسازم خنجـــــــری نیشش ز فولاد ببرّم سومی را ، گــــــــــردم آزاد!!
افعال معکوس
طرف جواب میده: جمله که چیزی نیست تازه شعرم میتونم بخونم
میگن :چه خوب ! خب با افعال معکوس یه شعر بخون
اونم شروع میکنه به خوندن:
همه چی آرومه تو به من دل بستی....این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه....غصه ها خوابیدن.....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم.....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....تشنه چشماتم منو سیرابم کن....منو با لالایی دوباره خوابم کن....بگو این آرامش تا ابد پابرجاست....حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....همه چی آرومه تو به من دل بستی .....این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه غصه ها خوابیدن....شک نداری دیگه تو به احساس من
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم
تو هم مثل من امشبو دعوتی
درست تو همین ساعت و ثانیه
سزاوار زیباترین رحمتی
تو این حس و حال عجیب و غریب
دو تا بال میخای که روی شونته
تو از هر مسیری بری میرسی
ببین دست دنیا توی دست منه
دعا می کنم تا اجابت بشه
دعا می کنم چون دلم روشنه
من از عشق بارون به دریا زدم
به بارون و به آسمون دعوتی
چه مهمونی باشکوهی شده
بی زری
حالا ما هم عذاب وجدان گرفته مون شدید هیچی دیگه آخرش بی خیال شدیم ولی خدایی خیلی خجالت کشیدم . راستی این بانک ها که این همه تبلیغات دارن که بانک ما فول آپشنه هرچی بخای ایکی ثانیه ردیفه اصلا بانک ما بانک شخصیه و قس علیهذا...
کاش به این جای کاراشون یه آپشن برا کارت های بانکی طراحی میکردن که آدم تو اینجور مواقع اینقد کم نیاره واسه آخرت خودشونم خوبه!
به زمین برد فرو خجلت درویشانم بی زری کرد به من آنچه به قارون زر کرذ
نرو بی چتر و بارونی
مثل خوشبختیه عاشق
تا ته قصه بمون پیشم
تو فانوس منی امشب
بری تاریک تر می شم
کجای آسمون صافه
نه این آغاز بی فرجام
نه موندن های بی حاصل
نه رفتن های بی هنگام
به امروز تو محتاجم
به حالی که تو میدونی
هوا بدجوری دلگیره
نرو بی چتر و بارونی...
بمونو آخر قصه
تو دنیای خیالم باش
بمونو روز و شب بامن
پناه ماه و سالم باش
من و تومثله هم عاشق
تو این دنیای بی دردیم
من از تو برنمی گردم
تو از من برنمی گردی...
به امروز تو محتاجم
به حالی که تو میدونی
هوا بدجوری دلگیره
نرو بی چتر و بارونی...
بیا که نوروزه (سیما بینا)
بیا بیا دلبرُوک مو قربون تو شُم دنیا دو روزه
بیا مکن شو روز مُو خورشید مُو صبح نوروزه
دیدی چطور مانند اُو یک سال برفت سال نو اومد
یک سال چونو تندِ برفت که پنِداری همین دیروزه
آی بیا که نوروزه دنیا دو روزه
تا آدمی جون دلُم چشمون خُو وَرسُوزه
بینه که قد تو کمُون و پشت مو قوزه
بیا بیا اَفتُو غروب شد پشکوه کم کم او شُو شد
بیا که باز سر زد ز کوه ماه همچونو یکهو مَهتُو شد
بُر چه چُنی بر چه چونو این چونی مَبُو دلبروک مو
این جور که میبینی زمونه سال به سال کهنه و نو شد
بیا بیا با هم برم بند دره یا چاره بالا
مگو صبا دیره صبا ورخِه بیا تا برم حالا
در آن دره دور از همه بی همهمه خرم وخندان
دور از شر و شور و شره با شرشر اُو کنم لالا
عجیب ولی واقعی
-تا حالا فکر کردین اگه علی دایی عاقد بود چه ستمی بود آخه تو هر مجلس عروسی جلوی اون همه مهمون باید چند بار از عروس خانوم می پرسید بنده وکی...م؟
در کنار دجله ،سلطان بايزيد/
بود تنها ، فارغ از خيل مزيد /
ناگه آوازي ، زبام كبريا /
خورد بر گوشش ، كه اي شيخ ريا /
ميل آن داري كه بنمايم به خلق /
آنچه داري در ميان كهنه دلق ؟/
تا خلايق ، قصد آزارت كنند/
تير باران ، برسر دارت كنند /
در جوابش گفت :ميخواهي تو هم /
شمه اي از رحمتت ، سازم رقم ؟/
تا خلايق ، حق پرستي كم كنند /
از نماز و روزه و حج ، كم كنند /
بازش آمد كردگار اندر سخن !/
ني زما و ني زتو ، ! رو ! دم مزن !!!/
پشیمانی
دگر افسانه ي عشق ترا با كس نمي گويم
دگر جادوي چشمانت به جانم بي اثر باشد
دگر آغوش گرمت بهر من مگشاي
كه اين مجنون سرگردان زعشقت بي خبر باشد
چه شبها، بي تو در درياي غمها غوطه ور گشتم
چه شبها با خيالت از دو عالم بي خبر گشتم
به دنبال تو ، من آواره بر هر كوي و در گشتم
به اميد وفايت هر زمان آشفته تر گشتم
نگاه گاه گاه تو قرار از من ربود آخر
ولي افسوس عهدم را شكستي بي وفا !
اما چه زود ، آخر ....!
تو جانم را به سوزو ساز غمها آشنا كردي
تو اول بار آغوش محبت بهر اين بيچاره وا كردي
به طوفان بلا خود را رها كردي
نگاهت رنگ عشق و مهرباني داشت
دريغ از آن همه افسانه هاي تو
دريغ از آن همه شوقي كه افكندم به پاي تو
شكستي عهد عشق آسماني را
گل بي بوي عشقت را به دست ديگري دادي
ندانستي كه هرگز عاشقي چون من نخواهي داشت
ندانستي كه هرگز ديگري چون من برايت ؛ سر نخواهد داد
اگر يار جديدت سيم و زر دارد
اگر ديبا ؛ اگر الماس و ياقوت و گهر دارد
اگر او زيور از من بيشتر دارد
بدان ! الماس شوق من
بدان ! ياقوت اشك من
بدان! رخسار زرد من بسي از گنج هايش قيمتي ارزنده تر دارد
تو گر عشق مرا اين سان به باد نيستي دادي
تو گر ويرانه كردي آشيانم را
تو گر نشنيدي آواي فغانم را
تو گر دادي به طوفان جسم و جانم را
بدان ! من هم دگر در آرزوي بوسه اي جان نمي بخشم نگاهت را
نمي جويم لبانت را نمي بوسم
دگر افسانه ي عشق ترا با كس نمي گويم
اگر عمري وفا كردم
پشيمانم ؛ تو را ديگر رها كردم
پشيمانم ؛ پشيمانم...!!!

