جزیره

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم  ٬ 

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا    

 یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا ٬ 

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی 

 غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی ٬ 

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد   

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد ٬ 

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه      

ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه ٬ 

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی      

 اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی ٬ 

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا        

من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا ٬ 

 

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی 

 لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی ٬ 

دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره      

ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره ٬ 

می رسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم 

 اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم می مونم می مونم ...

سر نوشت


بنده ای خدا را گفت:

اگرسرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم...؟


خدا گفت:

شاید نوشته باشم هرچه دعا کند ...

یک شبی مجنون نمازش را شکست

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت
                                                    عشق آن شب مست مستش کرده بود
                                                    فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود
ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او
پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او
                                                    گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
                                                    بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای
جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای
وندر این بازی شــکستم داده ای
                                                    نشتر عشقش به جانم می زنی
                                                    دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن
                                                    مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم
                                                    این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم
گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم
در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم
                                                    ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی
                                                    من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی
عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم
صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم
                                                    کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد
                                                    گفتم عاقل می شوی اما نــشد
سوختم در حسرت یک یـا ربــت
غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت
                                                     روز و شب او را صـــدا کردی ولی
                                                     دیدم امشب با مـنی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حــــــریم خانه ام در می زنی
                                                    حــــال این لیلا که خوارت کرده بود
                                                    درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم


عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach.
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a
vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that
the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don”t see a
lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven”t used
since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده
نمی کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making
faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
طول بکشه

To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good
about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
از شما تعریف می کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
هم می تونی بخوابی !

To hear a song that makes you remember a special
person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما
می یاره

To be part of a team.
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies!
In the stomach every time
that you see that person.
وقتی “اونو” میبینی دلت هری
بریزه پایین !

To pass time with
your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy
.کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things
have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
ببینید که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

To laugh ………laugh. ……..and laugh ……
remembering stupid
things done with stupid friends.
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
احمقانه ای کردند و بخندی
و بخندی و
……. باز هم بخندی

These are the best moments of life….
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم

“Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed”
زندگی یک
مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک
هدیه است که باید ازش لذت برد

************ ****
وقتی
زندگی ۱۰۰ دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده
تو ۱۰۰۰ دلیل برای خندیدن بهش نشون بده

حکایت: عربی بادیه نشین  فرزندی ذکور داشت که دائم از درد گوش در رنج و تعب بود طوری که از صدای فریاد( آی گوشم آی گوشم ) وی هیچ جنبنده ای لحظه ای آرام وقرار نداشت و چون حکیمیان عرب از معالجت او عاجز گردیدند وی را به بلاد کفر جهت مداوا اعزام نمودند که پس از انجام انواع آزمایشات  (قاروره و خون و ...) هیچ نتیجه ای حاصل نشد واز معالجت وی قطع امیدکردند و وی را ترخیص نمودند و به دیار خود ریجکت کردندتا مردم بلاد کفر از صدای فریاد آن اعرابی پسر کمی بیاسایند تا اینکه مردی روشن ضمیر از دیار کریمان که برای فریضه حج به حجاز سفر کرده بود شب در بیابانی گم شد که تا چشم کار می کرد جنبنده ای دیده نمی شد فقط صدایی از دور دست شنیده می شد بدین مضموم( وااااااای اذنی, وااااااای اذنی) یعنی وای گوشم وای گوشم مرد کرمانی به دنبال صدا رفت تا به خانه اعرابی رسید علت را پرسید و به تفسیر به وی بازگو کردند که مرض پسر ما را علاجی نیست که ما در معالجت وی از خرج کردن پول چیزی کم نداریم و کم نمی گذاریم و ... .
مرد کرمانی دستور داد که آتشی فراهم کنید و فی الحال دست در شورت( جیب مخفی) خود کرد و ماده ای به رنگ قهو ه ای سوخته از آن بدر آورد و از کتاب کاغذی کند و با آن  لوله تنگی پیچید و سیخی در آتش نهاد تا خوب سرخ شد و بر آن ماده نهاد تا دود کند و دستور داد تا پسرک را خواباندند و ان مرد کریم با ان لول دست ساز دودها را همی میمکید ودر گوش پسر عرب می دمید تا این که پسرک آرام گرفت وخوابید و اعراب همه مرید آن مرد روشن ضمیر گشتند

قبیله عرب آن شب تا صبح به رقص و پایکوبی پرداخت و از کرامات شیخ رساله ها بنوشتند و ... . و شیخ را هر شب در حجره ای دعوت بنمودند و به دستور شیخ آتشی بر پا می کردند و بساطی و چای نباتی و دودی و ...   و شیخ با نفس عیسوی خود در محل درد می دمید و تسکین میداد دل و جان دردمندان را

 تا اینکه هنگام خدا حافظی رسید سینه ها لرزان شد و دلها شکست همه افراد قبیله ( زن و مرد و جوان و پیر ) سر بر شانه شیخ نهادندی و ساعت ها گریه کردندی و شیخ کلامی نمی کرد و سر در جیب مراقبت فرو بردی و پس از ساعتی که فارغ گشت یکی از حضار گفت یا شیخ از این حالت که تو را دست نمود ما را چه تحفه آوردی ؟گفت دارم براتون و شیخ  دست در جیب مخفی (شورت) خود کرد و مقداری از آن ماده اهورایی در آورد وکرد در کت مشت * رییس قبیله گذاشت  وگفت هرشب در مکانی گرد هم آیید و بدان آیین که دانم ودانی آتشی بیفروزید و مقداری از این را بر سر سوزن نهید و  سیخی سرخ شده بر آن بگذارید از آن دودی خواهد بر خاستن از آن به قدر ظرفیت بمکید و در محل درد بدمید که این دود چراغ جادوست و مرحم هر زخم و علاج هر دردیست البته اگر همراه آن مقداری چای ونبات میل نمایید بیشتر افاده کند و سپس غزل خداحافظی را آغازیدن کرد که جمعی از مریدان را عنان از کف بیرون شد و بی هوش گردیدند.

سخن کوته کنم که وصف این هجران در این مقال نگنجد مریدان  شیخ را تا درب طیاره بدرقه نمودی و  چون مرکب آهنین بر آسمان شد جمله مریدان بر حسب میزان  دلبستگی  به شیخ کمی تا قسمتی بیهوش شدندی نعره ها برآوردندی شب گرد هم جمع آمدندی و به دستور شیخ  مو به مو جامه عمل پوشاندی .

چون توپ شدندی ازکرامات شیخ رساله ها نبشتندی و در مدح وی و دم مسیحایی آن عزیز سفر کرده نغمه ها سرودندی و جمعی هم در سما شدندی و تا پاسی از شب بدین احوال گذراندندی تا اینکه یکی از زنان نعره برآورد چه می شود شما را؟؟ آسایش را از ما گرفته اید شما خواب ندارید؟ شماها زن و فرزند ندارید ؟ تا به حال یک مریض فریاد می کرد وای گوشم وای گوشم حالا همه با هم متحد شدید آسایش قبیله را بر هم می زنید این چه شیخی است؟

مردان بر این شدند که دیگر گرد هم جمع نشوند تا خدای ناکرده زنان بر صمیمیت آنان رشک نبرند که ایشان را مکری است عظیم که مباد شیخ سفر کرده را گزندی از سوی ایشان رسد و چنان کردند پس از گذشتن اولین شب جمله مردان مویه کنان و خمیازه کشان  خود را به رییس قبیله رسانندی که دوش تا سحرپلک بر هم ننهانندی و به درد استخوان و مفاصل گرفتار شدندی  و آب دماغمان لحظه ای بند نیامدندی و رییس قبیله در دم موضوع را با شیخ سفر کرده از طریق تلیفون مطرح کردند و ایشان در پاسخ عبارتی بدین مضموم بر صفحه تلیفون همراه تایپ فرمودندی :

"آپیون ماده ایست که پس ازمصرف تا یه روز تو شاشه تا یه هفته تو خونه یه عمری هم تو کونه"

سپس گزینه ارسال را انتخاب فرمودی

از آن به بعد اعراب  هر یک در گوشه ای چراغی و سیخی و سوزنی مهیا کردندی وبه عمل خویش گرفتار شدندی  

شیرین بیان، حلوای تر

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن

یک امشبی با من بمان، با من سحرکن

بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را

کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن

گل های شمعدانی همه شکل تو هستند

رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند

تا طاق ابروی بت من، تا به تا شد

دردی کشان، پیمانه هاشان را شکستند

تو میر عشقی، عاشقان بسیار داری

پیغمبری، با جان عاشق کار داری

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن

یک امشبی با من بمان، با من سحر کن

یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر

این خانه لبریز تو شد، شیرین بیان، حلوای تر

تو میر عشقی، عاشقان بسیار داری

پیغمبری، با جان عاشق کار داری

امانم بده

آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

لشگر شیطان به کمین من است

بی کسم ای شاه پناهم بده

تورم و اصحاب کهف

میگن وقتی اصحاب کهف بعد از سیصد سال بیدار شدن یکیشون پول خرداشونو ورداشت رفت نون بخره

وقتی نوبتش شد شاطر گفت چند تا میخوای؟

ماکسیمیلیانوس جواب داد ۸ تا

شاطر زد زیر خنده و گفت با اینا که شیش تا بیشتر نمیشه

میگن ماکسیمیلیانوس شاکی شد و گفت نمیخام  پولمو پس بده

بعدشم پولشو پس گرفت رفت تو غار به دوستاش تعریف کرد که نون تو این سیصد سال اینقد گرون شده بعد همشون از تعجب چشاشون زده بود بیرون

هر چی با خودشون صحبت کردن نتونسن این گرونی رو تحمل کنن لذا با هم دست به دعا بردن از خدا خواستن مرگشونو برسونه و اینچنین شد

موندم این بندگان خدا اگه جای ما بودن چی کار میکردن؟

شب میخوابیم صبح پا میشیم همه چی ۵۰ درصد گرون شده میگیم چطور ممکنه ؟ میگن تازه کجاشو دیدی

میگیم یعنی چی ؟

میگن مگه خبر نداری تحریمیمون کردن تازه دعا کن چین دیگه تحریممون نکنه

باز شب میخوابی صبح پا میشی میبین همه چی ۹۰درصد گرون شده باز شاکی میشی که دیگه چه خبره؟

میگن : مگه اخبار (وی او ای ) رو دنبال نمیکنی ؟ ترکیه سپر موشکیشو   راه اندازی کرد

میپرسم چه ربطی داره ؟

طرف یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میندازه و بعد میگه عزیزم مغازه اونوری ارزون میده برو از اون خرید کن برو برو تا گرونش نکرده

منم زود از مغازه میزنم بیرون که جا نمونم

ولی نمیدونم چرا یهو همه مشتریاش زدند زیر خنده ؟ بنده خدا که چیز بدی نگفت فقط شنیدم میگفت کتابا روانشو پاک کردن

کاشکی یکی که مستجاب الدعوه بود یه دعا در حق ما میکرد که دیگه نمی کشیم

اربعین

امروز روز اربعین امام حسین و یاران باوفای آن حضرت بود

چهل روزی که هر روزش با چهل ماه بر اهل حرم برابری میکرد

چهل روزی که کمر بانو زینب (سلام ا... علیها) رو خم کرد

آ خه کدوم مداح میتونه  دیدن سر برادر بر سر نیزه رو وصف کنه؟

امروز بانو زینب کبری با قد خمیده ولی سربلند صاحب مجلس عزای آقا امام حسین و یاران شهیدش بود

و پرچم آقا ابی عبدالله رو بر افراشته داشت و به قول لسان الغیب حافظ :

قد خمیده ما سهلت نماید اما

بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

امروز خاک بر سر شدن یزید و یزیدیان تماشایی بود

امروز اگر چه کمر بانو خم شد ولی یزیدیان رو به زانو در آورد

سلام ودرود خدا بر آ ن شیر زن تاریخ باد

روز قیامت میترسم اگه این بزرگواران اومدن واسه شفاعت من گنهکار

چه جوری تو چشاشون نیگا کنم ؟

که شرمندگی نگاه کردن به اون چشم های معصوم کم از جهنم نیست

شب به گلستان تنها منتظرت بودم

شب به گلستان تنها منتظرت بودم

باده نا کامی در هجر تو پیمودم

 منتظرت بودم منتظرت بودم

آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم

 وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

 بودم همه شب دیده به ره تا به سحر گاه

ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه

  غمها به سر آمد رنج غم دوران از دل بزدودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

 پیش گلها شاد و شیدا می خرامید آن قامت موزونت

 فتنه دوران دیده تو از دل و جان من شده مفتونت

 در آن عشق و جنون مفتون تو بودم

اکنون از دل من بشنو تو سرودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

منتظرت بودم منتظرت بودم شب انتظار